هیچکس فکرش را نمیکرد
شبی برسد که دیوارهای کوی دانشگاه با اشک و خون رنگ بگیرند. شبی که واژهها دیگر
توان معنا کردن آنچه اتفاق افتاد را نداشته باشند. ۱۸ تیر ۱۳۷۸ فقط یک تاریخ نیست زخم کهنهای است که هنوز با هر ورق زدن تقویم تیر دهان
باز میکند و میسوزاند. دانشجوها با چشمهایی خسته از امتحانات و قلبهایی پر از
آرزو شب را با امید خوابیده بودند. بعضیها هنوز جزوه در دست داشتند بعضی روی
تختشان یادداشتهای فردا را مرور میکردند و بعضی در سکوت شب به آیندهای فکر میکردند
که قرار بود روشن باشد. اما ناگهان شب شکست. نه با صدای اذان یا باران که با فریاد
با ضربه با هجوم سایههایی که با لباس تیره آمدند تا روشنایی را خاموش کنند. در آن
دقایق واژهها معنای خود را گم کردند. دانشجو بودن نه حُرمت داشت نه حریم. صدای
ضربات باتوم شکستن درها افتادن کتابها از قفسهها و فریادهایی که در راهروها
پیچید همه چیز در هم شکست. نزن من کاری نکردم . من فقط یه دانشجوم . و بعد صدای
فریادی که نیمهکاره در گلویی غرق شد. شبِ
۱۸ تیر شب کشتن امید بود. نه با گلوله که با ترس. با لگدی که به در اتاق زده
شد با پوتینی که از روی برگههای کلاس رد شد با مشتهایی که بر صورتهایی نشست که
قرار بود فردا مهندس و پزشک و معلم این سرزمین باشند. روی دیوارها خون خشک شد. روی
پلهها عینکی افتاده بود. توی حیاط دفترچهای
افتاده بود که صفحه آخرش نوشته بود: به امید فردای بهتر. صبح که شد آفتاب نتابید.
خاکستری بود. بیروح و سکوتی سنگین بر سر کوی افتاده بود سکوتی که انگار بر تن همه
ما پیچیده شده بود. اما میان همان ویرانی شعلهای کوچک هنوز روشن بود: شعلههای
سؤال. شعلههای چرا. چرا. چرا کتاب به جای
خوانده شدن پاره شد. چرا قلم به جای نوشتن زیر چکمه له شد. چرا صدای اعتراض به جای
شنیده شدن خفه شد.
۱۸تیر فقط یک
حمله نبود. یک هشدار بود. هشداری به همه ما که اگر سکوت کنیم فردا شاید دیگر نوبت
ما باشد. و آن فردا میتواند نزدیکتر از آنی باشد که فکرش را میکنیم. دانشگاه
سنگر شد. نه با اسلحه که با فکر. دانشجو سرباز شد. نه با خشونت که با آگاهی. آن شب
دردی متولد شد که هنوز زنده است اما از همان درد نسلی برخاست که دیگر هرگز نمیخواست
تماشاچی باشد. و حالا هر سال که ۱۸ تیر میرسد نسیم شبتاب
خاطرات آن کوچههای زخمی دوباره وزیدن میگیرد. خاطره آنهایی که ایستادند گریستند و نترسیدند. حتی اگر تنها ماندند. ما
فراموش نمیکنیم.

